ادامه عروسی
بعد از شام عروسی قرار بود یه سری دوستای منو همسری که معمولا زوج جوان و باحال هستن بیان بریم خونه مامان بزرگ همسری و یه جمع خودمونی هم اونجا باشه. با همه دوستا قرار گذاشتیم که پشت ماشین ما بیان. وااااای چه کارناوالی بود همش بوق و شادی و ... منم دسته گلم رو در میوردم از پنجره بیرون و تکونش میدادم. باد روبانهای دسته گل رو تکون میداد و ماشینا با این حرکت من شدیدتر بوق میزدن. یه جا هم نزدیک پارک وی یه ماشین پلیس هی میگفت سریعتر که من و همسری و دوستش براش دست تکون دادیم اونم از تو بلندگو گفت مبارک باشه... پدر دوست همسری هم ماشینشو چسونده بود به ماشین ما و هی بوق میزد. یه ماشین گنده هم پشت سرمون بود که چند تا جوون توش بودن و یکیشون سقف رو باز کرده بود و اومده بود بیرون و داشت با صدای بلند موزیکشون میرقصید. من برای همه کسایی که ابراز شادی میکردن دست تکون میدادم و خیلی خوشحال بودم. نزدیکای خونه، برادر همسری و خانمش هم از آلمان تماس گرفتند و کلی خوشحالترمون کردند جاشون واقعااااااااا خالی بود ولی نتونستن بیان.
وقتی رسیدیم خونه اولش جو یکمی سنگین بود و سی دی گلچین پیش داداش من بود که تو راه پمپ بنزین گیر کرده بود. ولی کم کم آهنگای دیگه که بیحال هم بودن گذاشتیم و داداشم که اومد یه راست آهنگ "میخوایم امشب بترکونیم ایول؟ ایول" رو گذاشت و جو یهو عوض شد و همه ریختن وسط. به من که تا حالا تو هیچ عروسی اینقدر خوش نگذشته بود. همش وسط بودیم و خوشحال. یه تیکه با همسری تانگو رقصیدیم که بعدش من تبدیلش کردم به رقص آروم و خیلی قشنگ شد. یه تیکه هم من و داداشم رقص آذری اجرا کردیم که با تشویق و استقبال همگان مواجه شدیم. همسری ایستاده بود یه گوشه که منم رفتم و یه تیکه از رقص رو رو به اون اجرا کردم که عشقمو بهش نشون بدم. یه سری عکس یادگاری با خاله ها و دایی و بچه ها گرفتیم که خیلی خوب شد.
بعد از اینکه پدرم دختر کوچیکش رو سپرد به همسری رفتند و ما موندیم. از مامان همسری خواستم تا تور سرمو باز کنه چون خیلی سرمو سوزن سوزن میکرد. پدر همسری ما رو رسوند خونه عشقمون وزندگی مشترک من و همسری هم تو یه شب به یادموندنی شروع شد...
پی نوشت: مطمئن نیستم بتونم زود زود آپ کنم چون احتمالا از خونه عشقمون نمیتونم آن بشم تا این وبلاگ فعلا مخفی بمونه.
شهرزاد عروس میشود
سلام دوست جونای ناناسی گل
الان یک عدد شهرزاد خوابالو براتون مینویسه
برای اینکه هر شب تا دیر وقت با همسری مشغول تمیز کردن خونه هستیم. البته ظاهر خونه تمیزه ها ولی یه سری کارتن که پر از وسایل شخصی هستن و ظرفایی که با عجله تو کابینتا چیده شده و باید شسته بشه... و صبحهای خیلی زود هم بیدار میشیم به خاطر همسری سحرخیزم.
خدا رو شکر همسری خیلی ماهه و من ازش خیلی بیشتر از تصورم راضیم.
حالا روزمرگی ها بمونه برای بعد...
و اما شرح روز قبل از عروسی
صبح روز جمعه ساعت 11 به توصیه آرایشگرم رفتم برای رنگ مو.
از اونجایی که بهش گفتم من سرم حساسه برام دکلره با فویل انجام داد و آخرش ساعت 4-5 با رنگ موی کاراملی و چهره ایی خسته کوفته راهی خونه شدم. کارش خیلی طول کشید ولی اصلا موهامو نسوزوند.
رفتم دیدم خانواده عموم هم از زنجان اومدن و بقیه مهمونا هم کم کم رسیدند و همه شام خونه ما بودند. بعد از شام یه حنابندون مختصر با حضور بیشتر فامیلای درجه یک برگزار شد. با حضور خوشحال عموها و خاله هام خیلی خیلی خوش گذشت. یه رقص با حنا کردم و شاباش گرفتم. دختر عموم هم که مجلسو دست گرفته بود. خیلی خوش گذشت.
روز عروسی: 14/9/88
همسری هنوز منو ندیده بود. صبح پدرم منو رسوند آرایشگاه.
گریمور راضیم کرد ابروهامو تا یه حدی تیغ بزنه. بعد شروع کرد به گریم و ... وقتی خودمو تو آینه دیدم خوشم نیومد. باورم نمیشد کار گریم چهره تموم شده...یه لحظه موندم و با خودم فکر کردم یعنی من باید این شکلی میشدم؟؟؟ به خاطر تغییر فرم ابروهام خیلی قیافه ام عوض شده بود. بهش گفتم ابروهامو خیلی بردی بالا میشه یکم بیاریش پایینتر؟ دلم میخواست ملیح تر بشم. گفت به خدا ناملیح هم نشدییییییی.
برو شینیونت رو درست کنه اگه بازم از چهرت خوشت نیومد بیا میارمش پایین.
تمام مدتی که داشتن موهامو شینیون میکردند تو آینه به حالت ابروهام و صورتم نگاه میکردم تا بفهمم ایراد کار کجاست. قیافه ام خیلییییییی تغییر کرده بود. آخرش به این نتیجه رسیدم که همون ابروهامه ... آره خودشه. چون یکمی هم هلالی کشیده بود و من اصلا دوست ندارم. و شبیه منم نیست. شینیونم خیلی خوشگل شد مخصوصا با اون موهای بلوند. به شینیون کارم که گفتم میخوام بهش بگم ابروهامو بیاره پایین گفت نه نمیخواد قشنگه... ولی دیدم تا آخر عروسی این تردید باهام میمونه. رفتم پیش گریمور و اونهم ابروهامو صاف تر کرد و پهن. به نظرم خیلییییییی بهتر شده بود. گفت اگه زیاد دستکاری کنم گریمت یهو به هم میریزه زیاد گیر نده... سایه ام خیلییییییییییی خوشگلل بود همش میخواستم چشمامو ببندم یا پایینو نگاه کنم. منم خوشحال رفتم لباس پوشیدم و نهارمو خوردم و با زنگ همسری رفتم پایین.
همسری پایین پله ها منتظرم بود.
تا چشمم بهش افتاد با دیدنش یه دنیا عشق یکباره تو دلم ریخت. یعنی این عشق چندین ساله منه که مقابلم با دسته گل عروسی منتظر ایستاده؟؟... بازم عاشقتر شدم...طبق دستورالعمل فیلمبردار دسته گلم رو داد و گونه ام رو بوسید. ازش پرسیدم خوب شدم؟ با همه وجودش گفت خیلی عالی همه چی عالیه. و این برای من کافی بود...
دسته گل و ماشین خیلی خوشگل تزیین شده بودند. دوست صمیمی همسری رانندگی ماشین عروسو به عهده داشت و کلا خیلی زحمت کشید. اول رفتیم باغ و بعد از کلی عکسای خوشگل تو سرمای شدید مجبور شدم تو عکسای آخر کتمو بپوشم. یه کت کوتاه با لبه های کار شده که خیلی قشنگ شده بود.
یه عالمه نگاهها و زمزمه های عاشقانه با همسری داشتیم. به محض اینکه فیلمبردار میگفت حرف بزنین ما قربون صدقه هم میرفتیم و بهم ابراز علاقه میکردیم. البته با صدای خیلییییی آروم.
یکی دیگه از دوستای همسری هم فیلمبردارا رو میرسوند برای همین با حضور دوستای همسری خیلی بهمون خوش میگذشت. بعد رفتیم آتلیه و منم یکمی تو فیلم پشت صحنه شیطنت کردم. کلا شاد و پرانرژی بودم. خیلی داشت بهم خوش میگذشت.
بعد از آتلیه راه افتادیم به سمت باشگاه و چون مهمونا نیومده بودن سریع یه سری عکس و فیلم لازم رو گرفتیم. حتی صحنه خروج از باشگاه رو هم گرفتیم. تا مهمونا جمع بشن عکسای اتاق عقد رو هم گرفتیم . تو اتاق عقد هم همش با همسری حرفای عشقولانه زدیم و هر دو مون خیلی خوشحال بودیم.
بعد از مراسم کادوها رفتیم وارد سالن شدیم و به همه خوش آمد گفتیم. همسری طفلک از خستگی بیحال افتاده بود روی صندلی. پاشدیم یه رقصی نمودیم و چرخشهایی نمودم
یه عالمه عکس هم توی سالن گرفتیم و داماد رفت پایین تو قسمت مردونه و همه یهو ریختند وسط و مقداری هم فارسی و ای ناز عروس و ... آذری رقصیدیم که این قسمت هم خیلی خوش گذشت. زن عمو کوچیکه و عروس عموم که هر دو سررشته هایی در میکاپ و گریم و ... دارند و معمولا از کسی تعریف نمیکنن . همینطور چپ و راست بهم میگفتن خیلی خوشگل شدی خیلی کارش خوب بوده ... حتی عروس عمه همسری که سه بار بیشتر ندیدیم همو و معمولا حرفی نمیزنیم اومد پیشمو خیلی از همه چی تعریف کرد. کلا خیلیا خوششون اومده بود از این همه تغییر.
ادامه دارد...
و این هم آخرین پست دوران مجردی
امروز صبح با مامان و دوتا خاله ها و داداشم رفتیم خونه عشق. پرده پذیرایی رو داداشی نصب کرد و منم میز عسلیامونو تمیز کردم و چیدم و جارو برقی رو باز کردیم و یه قسمتهایی رو یه جارویی کشیدم و مامان و بقیه رختخواب مهمون رو توی کمد دیواری جا دادند. جهاز رو نشون خاله ها دادیم و خیلی خوششون اومد. بعدش رفتم آرایشگاه برای همون کارایی که تو پست قبل گفتم براتون.
رفتم پیش میکاپ آرتیستم تا منو دید گفت یه کاری بگم میکنی؟ منم حدس زدم چی میخواد بگه... تو چشام با شیطنت نگاه کرد و گفت اگه بگم موهاتو بلوند بلوند کنی میکنی؟
من ماتم برده بود. هاجر با ولع نگاهم میکرد و منتظر جواب من بود. دوباره گفت خیلی خوشگل میشی خیلی عوض میشی... چشمات روشنه بهت میاد...منم گفتم سپردم دست خودت ولی سنم نمیره بالا؟ وقتی دید دودلم گفت یه بسم ال... بگو برو رنگش کن. چقدر هم این خانوم سنش پایینههههههههه اصلا بهش نمیاد انقدر حرفه ایی باشه.
خلاصه بعد از ابرو و اصلاح رفتم پاکسازی و با رنگ و مش کار صحبت کردم گفت فردا بیا که موهات چربتر شده باشه تا سرت زیاد نسوزه... ابروهامو هم خیلی متفاوت و خوشگل برداشتند خوشم اومد.
برگشتم خونه دیدم زن عموم و عمه ام از شهرستان اومدن. خواهر و خالم برام اسفند دود کردند و بعد از خوردن نهار در ساعت ۵ با عمه بزرگم رفتیم طلافروشی و برام یه النگو باسلیقه خودم خرید.
من فکر کنم فردا هم وقت داشته باشم آپ کنم 

برام دعا کنین
همش سه روز تا روز عشق من و تو
سلام دوست جونام
شهرزاد آخرین پست دوران مجردی رو ثبت میکنه
تو این چند روز خیلی کارا انجام شد و الان که در خدمتتون هستم تقریبا آماده میباشم و فردا باید برم آرایشگاه برای یه سری کار مثل پاکسازی و ابرو واپیلا*سیون و احتمالا رنگ مو و...
چند روز پیش روز عروسی غزل ساعت یه ربع به 12 بهش زنگ زدممممممممممم وای انقدر راضی و خوشحال بوووووووووود و میگفت همه چی عالیه. لازم به ذکره که منو غزل آرایشگاهمون یکیه و تو یه روز رزرو کردیم. براش کلی آرزوهای خوب خوب کردم و از ته دل خوشحال شدم از خوشحالیش. تازه غزل بهم گفت خیالت از بابت آرایشگاه راحت باشه شک نکن بسپر به خودش.
غزلییییییی
و حالا از خودمون:
یکشنبه خاله های گلم اومدن و از لحظه ایی که رسیدند شروع به کار کردند و منو حسابی شرمنده کردند. هی بهشون میگفتم ایشالللللا تو ولیمه حجتون جبران کنم چون هیچکدوم بچه ندارن که بخوام تو عروسیشون جبران کنم و واقعا عییییین مامان خودم میمونن.
دوشنبه رفتم پرو لبااااااس ولی نشد اونی که باید میشد شب قرار بود برم خونه همسری اینا ولی اوووونقدر حالم گرفته شد که اصلا یادم رفت. همسری شب همش می گفت کاش میومدی پیشم میرفتیم خونه رو میدیدیم انقدرررررررررر خوشگل شدههههه. نگو یه خبراییه. ولی من همش نگران لباسم بودم. همسری میگفت ناراحت نباش امشب بهترین شب زندگیمونه من یه آشفشانم سردم نکن... فوقش میری اون لباس ترکیه ایی که دیده بودی میگیری. قرارمون همین شد که اگه نپسندیدم همین کارو بکنیم. تازه بهش میگفتم تی وی و فرش هم نخریدیم که...
3شنبه بالاخره میزعسلیهای خوشگلمون هم حاضر شد و پرده پذیرایی و آشپزخونه رو با یه سری وسایل و میزعسلیها بردیم. به محض باز کردن در خشکم زد. فرشا خریده و پهن شده بودن و تی وی هم همینطور. میخواستم بپرم تو بغل همسریییییییییییی ماچش کنم. پر بودم از حسای خوب. حالا فهمیدم اون آتشفشانی که همسری دیشبش میگفت چی بود.
خونه مون شکل خونه واقعی شده بود. همسری عشق منی تو عزیزم.
امروز با خالم رفتیم پرو لباس. پوشیدمش ولی هیچییییییی اصلا خوشم نیومد. یهو خالم میون تاپهای آماده یه تاپ پیدا کرد و نشونم داد گفتم خالههههههه بده بپوشم. یه تاپ دکلته که روش کلی کار شده. پوشیدمش ... همونی بود که تو رویاهام همیشه خودمو تصور میکردم. لباسم شد یه بالاتنه تنگ دکلته با یه دامن پفی ... عالی بود. خودش بود. تور و کت و شنل هم گرفتیم. همه چی خیلی خوب شد مثل همیشه. خدایا شکرت.
اومدیم خونه، داداش کوچیکم و بابام خونه بودن. داداشم هی اصرار کرد بپوش لباستو. منم چون بقیه نبودن نپوشیدم. فقط شنلمو انداختم سرم و رفتم پیششون. پدرم داشت تلویزیون نگاه میکرد ولی تا چشمش به من افتاد حس کردم بغض کرده. گفتم بابا چرا میشینی این فیلمای غم انگیزو نگاه میکنی که دیدم بهم یه نگاهی کرد و چشاش پر شد. الهی قربون بابای احساساتیم برم. گفت اینو میپوشی از این خونه بری؟ و دیگه نتونست خودشو کنترل کنه. الهی قربون اون چشمای خیسش برم.
منم چشمام تر شد.
خواهرم اومد و مامانم هم از آرایشگاه برگشت. پریدم تو اتاق و لباسمو پوشیدم. خواهرم اومد موهامو الکی یه شیینیون کرد و تورمو وصل کرد. وقتی اومدم بیرون یه حس خیلی خوبی تو لباس داشتم ناخوداگاه وسط هال شروع کردم به رقصیدن. خاله هام کل میزدن... یهو چشمم افتاد به داداشم که از یه گوشه داره بی سر و صدا فیلم میگیره ازم. حال و هوای قشنگی بود... بعدش هم چند تا عکس ازم گرفتند.
احتمالا از فردا بقیه مهمونا از اقصی نقاط ایران میان و من دیگه نمیتونم آپ کنم.
برای همه دوست جونام آرزوها خوب دارم.


12 تا 8
سلام سلام هزاران سلام
خوب روز دوشنبه صبح داشتم با یکی از دوستان چت میکردم که همسری زنگ زد و گفت پاشو بدو بیا بریم مولوی. گفتم چرا یهوییییییی؟ گفت خودت آخه یهویی دوست داری دیگه
. تاز فهمیدم وقتی یهو به همسری زنگ میزدم میگفتم ببریم بیرون طفلی چه حالی میشد.
رفتیم مولوی و یه سری پلاستیکی برای حموم و دستشویی و ... خریدیم و رفتیم خونه عشق و وسایلو گذاشتیم و جمع و جور کردیم و با پدر همسری که تو ساختمون بود رفتیم خونه مامان همسری برای نهار. بعد از نهار یه استراحتی کردیم البته فقط همسری خوابید من خوابم نبرد. بعدش ادامه کارا
سه شنبه صبح حرکت کردیم به سمت خونه و دوباره مشغول شدیم. برای نهار رفتیم خونه همسری اینا و بعد از نهار هم بدون استراحت با همسری رفتیم تجریش و یه سری پادری و سرویس جاحوله و جادستمالی دستشویی استیل و پرده حمام و میل پردش و ... خریدیم. من هم بالاخره حوله آشپزخونه پسندیدم و خریدم. از اونجا یه راست رفتیم خونه عشق و مشغول شستن یه سری طرفا شدم که بعدش مامانم زنگ زد گفت نشوووووریا من خودم بعدا میام میشورم از حالا نشور دوباره خاک میگیره. منم از خدا خواسته هی جعبه باز کردم هی چیدم و نتیجه اش یه کپه کارتن خالی شد و یونولیت. شب دوتایی تو یه تخت یه نفره همسری تا خود صبح خوابیدیم. خییلی خسته بودیم. وقتی به همسری گفتم دقت کردی تو چقدر جا خوابیدیم گفت اینا رو بنویسیااااااااااااا
۵شنبه مبل و سرویس خواب رو آوردن و من و خواهر برادران عزیزم هم یه سری وسایل منو بردیم و رفتیم اونجا چیدیم.
جمعه هم میز تی وی و نهار خوری رو آوردن و من و همسری یکمی جمع و جور کردیم. همسری رفته بود بالای نردبوم تا درزگیر لای پنجره پذیرایی بذاره من هم از پایین برشهای سیب میذاشتم توی دهنش خیلی عشقولانه بود... یه کمی براش درددل کردم و اولین چایی رو تو فنجونهامون ریختم و با بیسکوییت روی میز نهارخوریمون خوردیم.
بعد شروع کردیم به مونتاژ تخت که پدر همسری سر رسید و شروع کرد تند تند پیچها رو سفت کرد و ...خلاصه سرویس خواب ما آماده و چیده شد. تشک رو هم با پلاستیکش گذاشتیم تا وقتی میخوایم بریم زندگی کنیم برداریم. آخه قرار شد یه چند وقت بعد از عروسی بریم خونه خودمون و زندگیمون رو شروع کنیم. حتی سلفون مبلا رو هم برنداشتیم.
بعد از چیدن سرویس خواب رفتیم سالن و همسری و پدرش انقدر مبلا رو جابجا کردن که به یه چیدمان بهینه رسیدیم و خییییییییلی خونه ناز شد. تازه شبیه خونه شد.
شب قرار بود با همسری عشقولانه بشیم و خستگی درکنیم بعد از مدتها ولی من انقدر زار زار گریه کردم و دلخوریامو گفتم و بهش گفتم حیفم اومد به احساسم نسبت به تو و دلم میخواد اینا رو بهت بگم تا خالی بشم و حرفایی که یه ماهه تو دلم مونده بهت بگم. همسری هم خیلی ناراحت شد که حرفامو تو دلم نگه داشته بودم و بهش نگفتم. ولی بعدش هر دومون آرامش پیدا کردیم و خسته و کوفته تا صبح خوابیدیم. دلم خیلی از همسری رنجیده بود ولی با گفتنشون خیلی سک شدم و علاقه مو نسبت بهش ریکاور کردم.
دلم لک زده برای استراحت و آرامش... یه مسافرت ... یه کنسرت نوزدهم یا بیستم علیرضا قربانی... یه پیتزای دو نفره ...یه سینما رفتن با همسری... یه بی خیالیییییییی و سرخوشی... خدا جونم منتظرم و هزاران بار ازت ممنونم.
امروز هم با همسری و مامان و باباش رفتیم شیرینی*لادن و شیرینی عروسی رو سفارش دادیم و رفتیم خونه مامان بزرگ همسری و بعدش هم اومدم خونه.
پی نوشت: امشب همسری زنگ زد و با مامانم صحبت کرد وعید رو تبریک گفت و از بابت جهیزیه کلی تشکر کرد. به منم گفت خیلی دلم برات تنگ شده وایییییییییی قند تو دلم آب شد. آخه هفته گذشته ۴-۵ روز پیشش بودم نانازم دلتنگ شده بود عیییییین خودم.